می نوازد مرد
در خیابانی تهی
از زندگی از عشق
می نوازد شعر تلخ روزگارش را
جامه اش یکدست پیراهن
در زمستانی که از سرما کسی بیرون نمی آید
او برای ساکنان خانه های گرم و اشرافی
ساکنانی که کنار آتش شومینه لم دادند
می نوازد لحظه های شور و مستی را....
تا جنگنده های نا امیدی
مردمک چشمانم را هدف نگیرند!!!!!![]()
![]()
اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم!
لطافت زیبای گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد !
آه که عقل اینها را نمی فهمد!
« دکتر علی شریعتی »
I cannot concentrate
all my frienship
on any single one
of my friends
because no one is
complete enough in himself
" Anais Nin"
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوری است
به هر جزئی ز حسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کز و چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خون است
تو لب می بینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است که از من برده آرام
« وحشی بافقی»
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
********
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...
*******
در میان منو تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...
********
... گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان داغدن دستت که - عجب! عاقبت مرد؟-
- افسوس-
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
« چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟!...»
*******
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست....
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما...
برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم!...
من از پاییز متنفرم
از این هوای مبهم
از این سردرگمی
از این همه خاطره بد!...........
ترس از دست دادن آن نیز از همان لحظه در ما پدید می آید
و جایی که ترس دامن گسترده باشد
دیگر نشانی از عشق نیست...
