من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من در این تاریکی
امتدادتر بازوهایم را
زیر بارانی میبینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم
به طلایی ها،که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، اب را معنی کردم
+ نوشته شده در جمعه
1390/06/25ساعت 11:31  توسط متین
قاصدک هان،چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیارو دیاری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی، تو دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک!هان، ولی... اخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی! کجا رفتی؟ آی...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/06/15ساعت 21:41  توسط متین
|
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق ابی دریای واژگون میدوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچون کودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را
نثار من میکرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی........
+ نوشته شده در شنبه
1390/06/12ساعت 22:13  توسط متین
|
هیچکس به دیدن من نمی اید
در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نا بینا گشته
هیچکس دلش برای تنهایی ماه نمیسوزه
هیچکس نمیخواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد
هیچکس برای پرپر شدن شقایق خانمان اشک نمیریزد
هیچکس به سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی اید
دلم تنهاست روحم تنهاست
احساسم شکسته شده و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمی شود
هیچکس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچکس زیر بازوان ناتوانم را نمیگیرد تا زمین نخورم
هیچکس سراغ مارا نمیگیرد
هیچکس........
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/06/10ساعت 15:45  توسط متین
|
خدایا به هرکس که دوستش داری بیاموز عشق از زندگی کردن برتر است و به آنکه بیشتر دوستش میداری بچشان دوست داشتن از عشق برتر است.
(دکتر شریعتی)
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/05/31ساعت 19:3  توسط متین
|
اینکه مدام در سینه ات میکوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش میدهد و بوی دریا هواییش کرده است، قلب ها هم نهنگانند در اغوش اقیانوس.
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آدم ها ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.
اما ماهی وقتی در دریا شناورشد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه ور شد قلب است.
هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد، تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.
این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما ای کاش قدری دریا مینوشیدی نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس...
کاش راه آبی به نا منتها میکشیدی و
کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش.........
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/05/31ساعت 19:2  توسط متین
|
صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است
میان افتاب هشتم دیماه
طنین برف
نخ های تماشا
چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست
روی استخوان روز
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
****
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند
****
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دن جنبانک امروز
برق ابهای شط دیروز است
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه
1390/05/24ساعت 14:9  توسط فریماه
|
من فراموش شدم میدانم
من فراموش شدم در ضربان خاطره ها
ضربانی که صدایش کم کم در دل فاصله ها میمیره
و سکوتی سنگین جای ان را میگیره
من فراموش شدم میدانم
گم شدم در کف امواج سیاه
ارزوها شبحی بی تصویر در دلم مانده به جا
دست های تو کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دست هایی که مرا برد به اوج
دست هایی که یاریم کنند
دست هایی که.........
+ نوشته شده در جمعه
1390/05/14ساعت 11:30  توسط متین
|
زندگی قصه تنهاییست
زندگی قصه یک زندان است
زندگی قصه یک زندانی است که به حبس ابدی محکوم است
زندگی یک انتظار است
انتظار لحظه های تموم نشدنی:
انتظار واژه ایست زیبا تو فقط بگو تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه
1390/05/14ساعت 11:29  توسط متین
|
چقدر فاصله ها طولانی شده اند. فاصله من با جاده عشق، فاصله احساس من با مهربانی، اضطراب مرا فرا گرفته.
قدم میگذارم در راهی که انتهایش به مهر ختم میشود، اما هرچه میروم نمی رسم، انگار هرچه نزدیکتر میشوم عشق بیشتر از من فاصله میگیرد. دلم برای سرودن تنگ شده و غزل واژه های دفتر شعرم تنگ و خسته اند.
دست نیازم خالیست اما بازهم میروم و میروم که جاده عشق نزدیکتر شود و فاصله ها کمتر و کمتر....
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/05/13ساعت 11:38  توسط متین
|